تا بر دوست بار نتوان يافت

شاعر : اوحدي مراغه اي

دل بر ما قرار نتوان يافتتا بر دوست بار نتوان يافت
کار ما چون نگار نتوان يافتتا نيايد نگار ما در کار
عاشقان را شکار نتوان يافتبي‌دهان و لب چو شکر او
جز دل و جان نثار نتوان يافتگر بپرسيدنم نهد گامي
زندگاني دوبار نتوان يافتبه جز اندر دهان و جز لب او
تا به روز شمار نتوان يافتدر جهان از شمار شوخي او
به وفا استوار نتوان يافتبر وفا دل منه، که خوبان را
به ازين هيچ کار نتوان يافتاوحدي، کار عشق کن، که به نقد
عشق بي‌گير ودار نتوان يافتپاي‌دار، ار بگيردت غم عشق